
من هم زمانی کودک بودم ، کودکی که فکر می کرد دنیا فقط در باغ پدر بزرگ
خلاصه می شود.همبازی های من شاپرک ها و سنجاقک ها بودند ، هم رازهای
من علف های سبز و گل های تنها بودند. زیر تاک انگور برای شبنم ها قصه
می گفتم و شاهد پیچش پیچک ها دور درختهای بلند بودم.
آری صدای خنده آلبالوهای سرخ سر شاخه را می شنیدم و با آنها می خندیدم
و با جویبارهای زلال و روان حرف می زدم.درخت های بید مجنون برای من می رقصیدند.
باد برای من آواز می خواند و پرنده ها برای من با پرواز زیبایشان نمایش می دادند.
اما بالاخره بزرگ شدم و کودکی خود را در باغ سبز پدربزرگ جا گذاشتم.
ای کاش راه بازگشتی بود و من همیشه کودک می ماندم....
بی غم و بی گناه!!!!!!!!

خبر نگاره ما ( علی سگ سبیل)توسنت چنتا عکس از این لوتیهایه مردم ازار بگیره که بعد از عکس برداری به شهادت رسید . هزاران سلام به قبره سگ سبیل ![]()
خوشبخت ترين زوجهاى جوان![]()
موفرفرى و
HONDA 1100






